کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطهور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!" همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."
موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهرهها اثری ظاهر نشد، گویی همه میکوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمیشود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهرهها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.
طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هماکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که میخواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.
نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را میخواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسودهخاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگربار به خواندن ادامه میداد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهرهاش را در خود فرو برده بود.
هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد.
کشیش ابداً نمیتوانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان میگریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او میخواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت میکرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.
دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه میبرد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است." گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!
-----------------------------------------
بسا از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه میکند و به مبارزه میطلبد. طوفانهای ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار میسازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی میسازد، آنچنان که هیچ ارادهای از خود نداریم و نمیتوانیم کوچکترین تغییری در جهت حرکت طوفانها بدهیم. همه اینگونه اوقات را تجربه کردهایم؛ بیایید صادق باشیم و صادقانه اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم بودن به مراتب آسانتر از آن است که روی هوا، در پهنهء آسمان تیره و تار، به این سوی و آن سوی پرتاب شویم.
امّا، به خاطر داشته باشیم، که پدر ما که در آسمان است، خلبانی هواپیما را به عهده دارد و با دستهای آزموده و ماهر خویش آن را در پهنهء بیکران زندگی هدایت میکند. او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک میداند و هواپیمای زندگی ما را از طوفانها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند. نگران نباشید| بیا ساقی آن می که حال آورد | کرامت فزاید کمال آورد |
| به من ده که بس بیدل افتادهام | وز این هر دو بیحاصل افتادهام |
| بیا ساقی آن می که عکسش ز جام | به کیخسرو و جم فرستد پیام |
| بده تا بگویم به آواز نی | که جمشید کی بود و کاووس کی |
| بیا ساقی آن کیمیای فتوح | که با گنج قارون دهد عمر نوح |
| بده تا به رویت گشایند باز | در کامرانی و عمر دراز |
| بده ساقی آن می کز او جام جم | زند لاف بینایی اندر عدم |
| به من ده که گردم به تایید جام | چو جم آگه از سر عالم تمام |
| دم از سیر این دیر دیرینه زن | صلایی به شاهان پیشینه زن |
| همان منزل است این جهان خراب | که دیدهست ایوان افراسیاب |
| کجا رای پیران لشکرکشش | کجا شیده آن ترک خنجرکشش |
| نه تنها شد ایوان و قصرش به باد | که کس دخمه نیزش ندارد به یاد |
| همان مرحلهست این بیابان دور | که گم شد در او لشکر سلم و تور |
| بده ساقی آن می که عکسش ز جام | به کیخسرو و جم فرستد پیام |
| چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج | که یک جو نیرزد سرای سپنج |
| بیا ساقی آن آتش تابناک | که زردشت میجویدش زیر خاک |
| به من ده که در کیش رندان مست | چه آتشپرست و چه دنیاپرست |
| بیا ساقی آن بکر مستور مست | که اندر خرابات دارد نشست |
| به من ده که بدنام خواهم شدن | خراب می و جام خواهم شدن |
| بیا ساقی آن آب اندیشهسوز | که گر شیر نوشد شود بیشهسوز |
| بده تا روم بر فلک شیر گیر | به هم بر زنم دام این گرگ پیر |
| بیا ساقی آن می که حور بهشت | عبیر ملایک در آن می سرشت |
| بده تا بخوری در آتش کنم | مشام خرد تا ابد خوش کنم |
| بده ساقی آن می که شاهی دهد | به پاکی او دل گواهی دهد |
| میام ده مگر گردم از عیب پاک | بر آرم به عشرت سری زین مغاک |
| چو شد باغ روحانیان مسکنم | در اینجا چرا تختهبند تنم |
| شرابم ده و روی دولت ببین | خرابم کن و گنج حکمت ببین |
| من آنم که چون جام گیرم به دست | ببینم در آن آینه هر چه هست |
| به مستی دم پادشاهی زنم | دم خسروی در گدایی زنم |
| به مستی توان در اسرار سفت | که در بیخودی راز نتوان نهفت |
| که حافظ چو مستانه سازد سرود | ز چرخش دهد زهره آواز رود |
| مغنی کجایی به گلبانگ رود | به یاد آور آن خسروانی سرود |
| که تا وجد را کارسازی کنم | به رقص آیم و خرقهبازی کنم |
| به اقبال دارای دیهیم و تخت | بهین میوه خسروانی درخت |
| خدیو زمین پادشاه زمان | مه برج دولت شه کامران |
| که تمکین اورنگ شاهی از اوست | تن آسایش مرغ و ماهی از اوست |
| فروغ دل و دیده مقبلان | ولی نعمت جان صاحبدلان |
| الا ای همای همایون نظر | خجسته سروش مبارک خبر |
| فلک را گهر در صدف چون تو نیست | فریدون و جم را خلف چون تو نیست |
| به جای سکندر بمان سالها | به دانادلی کشف کن حالها |
| سر فتنه دارد دگر روزگار | من و مستی و فتنه چشم یار |
| یکی تیغ داند زدن روز کار | یکی را قلمزن کند روزگار |
| مغنی بزن آن نوآیین سرود | بگو با حریفان به آواز رود |
| مرا با عدو عاقبت فرصت است | که از آسمان مژده نصرت است |
| مغنی نوای طرب ساز کن | به قول وغزل قصه آغاز کن |
| که بار غمم بر زمین دوخت پای | به ضرب اصولم برآور ز جای |
| مغنی نوایی به گلبانگ رود | بگوی و بزن خسروانی سرود |
| روان بزرگان ز خود شاد کن | ز پرویز و از باربد یاد کن |
| مغنی از آن پرده نقشی بیار | ببین تا چه گفت از درون پردهدار |
| چنان برکش آواز خنیاگری | که ناهید چنگی به رقص آوری |
| رهی زن که صوفی به حالت رود | به مستی وصلش حوالت رود |
| مغنی دف و چنگ را ساز ده | به آیین خوش نغمه آواز ده |
| فریب جهان قصه روشن است | ببین تا چه زاید شب آبستن است |
| مغنی ملولم دوتایی بزن | به یکتایی او که تایی بزن |
| همیبینم از دور گردون شگفت | ندانم که را خاک خواهد گرفت |
| دگر رند مغ آتشی میزند | ندانم چراغ که بر میکند |
| در این خونفشان عرصه رستخیز | تو خون صراحی و ساغر بریز |
| به مستان نوید سرودی فرست | به یاران رفته درودی فرست |
چون قصد کاری کنی بر خدا توکل کن؛ چرا که خدا توکل کنندگان را دوست دارد. اگر خدا شما را یاری کند، هیچ کس بر شما غلبه نخواهد کرد و اگر شما را خوار کند، چه کسی بعد از او شما را یاری خواهد کرد؟
پس مومنان باید که بر خدا توکل کنند. آل عمران / 160- 159
خدایا! گاهی وقتها یادم میرود که تو هستی و خیال میکنم قرار است همه کارها را خودم تنهای تنها انجام بدهم. به همین خاطر وحشت میکنم. میترسم و توی دلم خالی میشود.
شاید همین وقتهاست که خیلی ناامید میشوم.
مادربزرگ همیشه میگوید: «کارت را بکن؛ اما تنهای تنها نه. باید دست به دست خدا بدهی تا کارها رو به راه شود. توکل یعنی همین.»
اما من بعضی از آدمها را میشناسم که هر کاری میخواهند بکنند، میگویند: «به خدا توکل کن» و خودشان را میکشند کنار و توقع دارند کارها خود به خود درست شود.
مطمئنم تو اینجوریش را دوست نداری. اعتماد کردن به تو خوب است. اینکه تکیه بدهیم به تو و مطمئن باشیم تو هستی و کمکمان میکنی؛ اما ما آدمیم و تو انتظارات زیادی از ما داری.
تصمیمهای جدیدت را با خدا در میان بگذار و بگو که چقدر به کمکهای او احتیاج داری؟
این درست نیست که ما وظایف خودمان را روی دوش تو بگذاریم. البته درست هم نیست که فکر کنیم همه کارها را خودمان میتوانیم انجام بدهیم.
شاید قشنگتر این باشد که یک سر کارها را تو بگیری و یک سرکارها را ما. مادربزرگ راست میگوید. من و تو باید دستمان را توی دست هم بگذاریم.
مطمئنم اینجوری زندگی بهتر و زیباتر خواهد شد.
تصمیمهای جدیدت را با خدا در میان بگذار و بگو که چقدر به کمکهای او احتیاج داری؟
عرفان نظر آهاری

پرندگان را به دستههای مختلف تقسیم کردهاند. اما من گمان میکنم میشود همهی پرندگان را به سه دسته تقسیم کرد:
1- پرندگانی که بال دارند و پرواز میکنند.
2- پرندگانی که بال دارند و پرواز نمیکنند.
3- پرندگانی که بال ندارند ولی پرواز میکنند.
پرندگان دسته اول و دوم را همهی ما میشناسیم ولی پرندگان دسته سوم را کمتر کسی میشناسد:
پرندگانی که بدون بال پرواز میکنند!
پرندگانی که میخندند!
پرندگانی که گریه میکنند!
پرندگانی که فکر میکنند!
پرندگانی که مینویسند!
آری، تنها پرندهای که بال ندارد ولی میتواند پرواز کند، انسان است. البته نه پرواز با هواپیما. زیرا موش و خرگوش و فیل و شتر هم میتوانند با هواپیما پرواز کنند. اگر اینطور باشد، سنگ و سنگ پشت هم پرواز میکنند. البته با کلک مرغابی!(آن حکایت مرغابیها و لاکپشت در کتاب فارسی دبستان که یادمان هست!)
اما اینها که پرواز نیست.
چون وقتی که سوار بر هواپیما هستیم، در واقع این هواپیماست که پرواز میکند، نه مسافران آنکه مشغول خوردن چای و شیرینی هستند.
شما کدام پرنده را میشناسید که در حال پرواز جدول حل بکند؟
اما شاید بتوان گفت تنها انسانی که با هواپیما پرواز کرد، همان کسی بود که اولین بار هواپیما را اختراع کرد، نه مسافرانی که خود را با کمربندهای ایمنی، محکم به صندلی بستهاند. (باز هم داستان پرواز در کتابهای دبستان که یادمان هست!)
پس منظور از پرواز انسان، پرواز با هواپیما نیست؛ بلکه پرواز خود انسان است آن هم بدون بال، یعنی بدون بالی که دیده شود. با دو بال ظریف عقل و عشق. با دو بال لطیف خیال و احساس.
انسان میتواند دو بال برای خود دست و پا کند و با آنها تا جایی پرواز کند که پر عقاب هم در آنجا میریزد، و پر فرشتگان و حتی پر جبرئیل هم در آنجا میسوزد. تا روی ناف قلّهی قاف، تا زیرسایهی بال سیمرغ، تا آغوش مهربان خدا...
اگر خودش بخواهد و اگر دیگران بگذارند.
اگر طوفان و باد بگذارند.
اگر دام و دانه و صیاد بگذارند.
اگر قفسها و کرکسها و هر کسهای دیگر بگذارند.
و قصهی ما در این دفتر، قصهی همین فرشتگان زمینی است که بالهایشان را با آرزوی پرواز سرشتهاند. و سرنوشت پرواز را بر صفحهی سفید بالهایشان نوشتهاند.
پرندگانی که دستی بر بالشان سنگ بسته
پرندگانی با بالهای لاغر و خسته
پرندگانی با بالهای زخمی و شکسته
پرندگان مهاجری که از روستا به شهر میگریزند
پرندگانی که به مدرسهی شبانه میروند
پرندگانی که با بالهای وصلهدار پرواز میکنند.
پرندگانی که در حاشیهی پیاده رو میخوابند.
و اما این قصهها قصه نیست. شعر نیست. قطعه نیست. مقاله و گزارش و خاطره هم نیست... ولی چون مدتی در پیچ و خم کوچه پس کوچههای ذهنم با قصهها و شعرهای دیگر همسایه بودهاند و با هم رفت و آمد و گفت وگو داشتهاند، ممکن است رنگ و بویی از قصه و شعر هم به خود گرفته باشند. اینها در واقع همان «حرفهای خودمانی» است که «در حاشیهی» ذهن آدم گرد و خاک میخورند.
حرفهایی خودمانی که بر دل آدم سنگینی میکنند و تا آنها را با کسی درمیان نگذاری دلت سبک نمیشود.
نمیشود این حرفها را به جرم اینکه شعر هستند و نه قصه، در طاقچهی ذهن پنهان کنیم تا غبار خاموشی و فراموشی روی آنها بنشیند.
مگر هر حرفی باید در ظرفی، آن هم ظرف قالبهای قراردادی شعر و قصه بگنجد تا بشود آن را بیان کرد؟
مگر همیشه باید آسمان را در چارچوب یک پنجره ببینیم؟
مگر همهی تصویرها را باید در چارچوب یک قاب تماشا کنیم؟
مگر همهی تعبیرها را باید در چارچوب یک قالب بیاوریم؟
اگر حرف، حرف باشد میرود و قالب مناسب خودش را پیدا میکند.
اگر حرف از تارهای صوتی گلو برخیزد، تنها پردهی گوش را به لرزه در میآورد.
اما اگر حرف از تار و پود دل برخیزد، پردهی دل را هم میلرزاند.
شاید این حرفها در قالبهای قراردادی قرار نگیرند؛
اما خدا کند دستکم یکی از این حرفها در قلبهای بیقرار؛ جای بگیرد. زیرا:
« در خانه اگر کس است یک حرف بس است!»
قیصر امین پور
الله است و جز او خدایی نیست. زنده و پاینده است. نه چرت او را فرا می گیرد و نه خواب.
بقره/255
همه خسته می شوند، همه می خوابند، حتی پرنده ها و درختها.
ما آدمها هر کاری هم که بکنیم، آدمیم، خوابمان می گیرد، باید بخوابیم. گرسنه مان می شود، آب می خواهیم و هوا و هزار تا چیز دیگر. وای که ما چقدر چیز احتیاج داریم.
فقط تویی که هیچ وقت، هیچ چیز نمی خواهی. فقط تویی که به هیچ چیز احتیاج نداری. نه خسته می شوی، نه می خوابی.
شبها که همه خوابند، مطمئنم که تو بیداری و مواظب دنیایی.
چشمهایم را که می بندم، دلم شور نمی زند.
خاطرم جمع است. می دانم که هستی. بالای سر همه چیز و همه جا.
خیالم راحت است؛ چون همه چیز روبه راه است؛ چون تو رو به راهش می کنی. برای اینکه تو خدایی؛ یک خدای بزرگِ بی نیاز.

همانا نیکی ها، بدی ها را پاک می کند.
هود/ 114
این دیگر قشنگ ترین تشویقی است که تا حالا شنیده ام. اینکه ستاره های ما، منفی های ما را پاک می کند. اینکه خوبی ها جای بدی ها را می گیرد. خدایا فکر نمی کنی این دیگر خیلی زیادی است.
شاید ما آدم ها جنبه این همه مهربانی تو را نداشته باشیم. قبلاً همیشه فکر می کردم تو مثل معلم های مهربان
می مانی؛ اما حالا احساس می کنم مهربانی تو، یک جور مهربانی مادرانه است. شاید هم مهربانی تو با همه مهربانی های دنیا فرق دارد. تو همه نوع مهربانی را با هم داری.
خدایا، چرا؟ چرا این قدر می بخشی چرا این قدر تشویقمان می کنی چرا این قدر جایزه می دهی
شاید می خواهی به هر قیمتی که شده خوب باشیم.
تو از هر راهی وارد می شوی تا ما را راهنمایی کنی. گاهی ما را می ترسانی، گاهی دعوایمان می کنی و خیلی وقت ها هم تشویق مان می کنی.
پشت همه این دعوت کردن ها چیزی هست. چیزی که من آن را نمی فهمم. اما تو می خواهی ما به آن برسیم.
شاید خودت باشی. خودت هستی که پشت همه نیکی ها ایستاده ای. خوبی ها جاده ای است که ما را به تو می رساند.
خدایا! ممنون که بدی های ما را با خوبی های خودت پاک می کنی
برگرفته از کتاب: نامه های خط خطی
نوشته: عرفان نظرآهاری

به تکبر از مردم روی مگردان و به خودپسندی بر زمین راه نرو؛ زیرا خداوند هیچ خودپسند فخرفروشی را دوست ندارد. لقمان/ 18
خدایا! چه اتفاقی افتاده که ما آدمها فکر میکنیم خیلی مهم هستیم؟ خودمان را میگیریم و خیال میکنیم یک سر و گردن از همه بالاتریم. فکر میکنیم تافته جدا بافتهایم و حسابمان از حساب همه جداست.
فکر میکنیم با عالم و آدم فرق داریم. میدانم که تو از آدمهای خودخواه خوشت نمیآید. میدانم که بارها و بارها گفتهای که آدمهای متکبر و مغرور را دوست نداری. باز یاد شیطان میافتم و حرفهایش.
خدا گفت: «وقتی تو را به سجده فرمان دادم، چه چیز تو را از آن بازداشت؟»
گفت: «من از او بهترم، مرا از آتش آفریدهای و او را از گل.»
گفت: «از این مقام فرود آی که تو حق نداری در آن گردن کشی کنی، بیرون رو که تو از خوار شدگانی.»
فکرش را که میکنم میبینم، ما آدمها خیلی وقتها پا جای پای شیطان میگذاریم. ما هم میگوییم: «من از او بهترم.»
چرا فکر میکنیم ما از درختها و پرندهها بهتریم، یا از زمین و آسمان، یا از هر چه که تو آفریدهای. چرا به خودمان اجازه میدهیم که هر کاری که دلمان خواست با جهان تو بکنیم؟
ما نابود میکنیم، خراب میکنیم و از بین میبریم. همیشه هم خیال میکنیم، فقط ماییم که حق داریم چرا سهم دیگران را نمیدهیم؟
خدایا! چرا ما همه چیز را برای خودمان میخواهیم؟
خدایا! ما چقدر خود خواهیم، چقدر خودخواه!
ما آدمها خیلی وقتها پا جای پای شیطان میگذاریم. ما هم میگوییم: «من از او بهترم.»
بر مردم به خاطر نعمتی که خدا از فضل خویش به آنان ارزانی داشته، حسد میبرند.
نساء/ 54
همیشه هستند آدمهایی که چیزهایی بیشتر از ما داشته باشند و همیشه دلیلی وجود دارد که باعث حسادت ما بشود.
وقتی حسود میشویم. بدجنسهم میشویم و دلمان میخواهد چیزهای بهتری را که یک نفر دیگر دارد. از او بگیرند و به ما بدهند. ولی چون چنین چیزی اصلاً شدنی نیست.
ما از آن آدم بدمان میآید. شاید هم متنفر بشویم و دلمان را پر میکنیم از نفرین و دعاهای بد. آن وقت هی لجمان میگیرد؛ هی حرص میخوریم و هی عذاب میکشیم. شاید این هم از کلکهایشیطان است که آدم را به جان خودش میاندازد. انگار آدم با دست خودش، خودش را آتش میزند.
خدایا! پاک کنت را بردار و هر جای دلم ذرهای حسودی دیدی، زود پاکش کن.
وقتی حسودی میکنیم کبریت میزنیم به روحمان. میسوزیم تا همه زحمتهایی را که برای ساختن آن کشیدهایم، دود بشود و برود هوا. واقعاً که... مگر ما با خودمان دشمنیم!
مگر همه چیز مال تو نیست؟ مگر همه آدمها بندههای تو نیستند؟ مگر تو همه را دوست نداری و با همه بخشنده نیستی؟ پس چرا ما گاهی به بخشندگیهای تو حسودی میکنیم؟
این خیلی بد است. اینکه تحمل نداریم هیچ کس، هیچ چیزی بهتر و بیشتر از ما داشته باشد. خدایا! نگذار اینجور باشد. پاک کنت را بردار و هر جای دلم ذرهای حسودی دیدی، زود پاکش کن.
عرفان نظرآهاری

آگاه باشید که دوستان خدا، ترسی ندارند و غمگین نمیشوند . یونس/ 62
هر وقت غمگین میشوم، هر وقت از ترس و دلشوره پر میشوم ، یاد این آیه میافتم و به خودم میگویم «یادت باشد با این قلب مچاله شده و ابروهای گره کرده نمیتوانی جزء دوستهای خدا باشی. خدا آدمهای غُرغُرو و ترسو و بیحوصله را دوست ندارد.»
آن وقت هر جا که باشم اسمت را صدا میکنم و شروع میکنم با تو حرف زدن. راستی، تو اینجور وقتها صدای مرا میشنوی؟
این چه سوالی است که میکنم. مطمئنم که میشنوی.
تو قویترین دوست دنیا هستی، مهربانترین و دلسوزترین. هر کاری از دست تو بر میآید و تو همیشه بهترینها را برای من میخواهی. پس چرا باید بترسم. برای چه باید غصه بخورم؟
خدایا! همینجا پیش من بمان. تو خود خود خوشحالی و خود خود آرامشی.
تو اینجایی، همینجا که من هستم. من دستم را میگذارم توی دستت. تو لبخند میزنی و من گرم میشوم. باد میآید
و همه غم و غصههایم را با خود میبرد.
پشتم همیشه به تو گرم است و خیالم جمع جمع که تو هستی، که کمکم میکنی، که مواظبی.
باید تلاش کنم و مراقب باشم که شیطان سر نرسد. او همیشه با خودش ترس و غصه میآورد.
خدایا! همینجا پیش من بمان. تو خود خود خوشحالی و خود خود آرامشی.
عرفان نظر آهاری

به عهد من وفا کنید تا به عهدتان وفا کنم.
بقره/ 4
خدایا! من خیلی وقتها زیر قولم زدهام. هم زیر قولهایی که به خودم دادهام و همه قولهایی که به تو و دیگران دادهام. خیلی وقتها حرفهایی میزنم که یادم میرود به آن عمل کنم. یا وقتی فکرش را میکنم میبینم انجام دادنشان برایم خیلی سخت است. پس بیخیال میشوم. تعجب کردم وقتی دیدم درقرآن این همه آیه درباره قول دادن و وفای به عهد وجود دارد. پس این موضوع برای تو خیلی مهم است. تو آدمهایی را که زیر قولشان میزنند، دوست نداری و میگویی آنها زیانکارانند. مثلاً در سوره «توبه» آیه 27 همین را گفتهای:
«کسانی که پیمان خدا را پس از بستن آن میشکنند و آنچه را خدا به پیوستن آن فرمان داد میگسلند و در زمین فساد میکنند، زیانکار انند.»
قبل از اینکه ما به دنیا بیاییم، تو از ما پرسیده بودی: «آیا من پروردگار شما نیستم؟» و ما همه گفته بودیم: «بله، هستی.»
و آن وقت قولهایی به تو دادیم. قول دادیم که انسان باشیم؛ رشد کنیم و بزرگ شویم. قول دادیم که دوستت داشته باشیم. قول دادیم که جهان را زیبا کنیم، زیبا از اینکه هست و کاری نکنیم که به قانون تو بربخورد.
اما وقتی به دنیا آمدیم، یادمان رفت و همه قول و قرارهایمان را فراموش کردیم. ما خیلی چیزها را زیر پا گذاشتیم، میدانم.
خدایا! نمی خواهم من هم جزء آدمهایی باشم که قولهایشان مثل خانه عنکبوت سست است. کمکم کن خدا که قولهایم را سفت و محکم کنم، تا هیچ کس حتی شیطان هم نتواند، طناب قولهای مرا پاره کند.
عرفان نظر آهاری
